.jpg)
.jpg)
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
توراحس میکنم هردم...
که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی...
من از شوق تماشایت...
نگاه از تو نمیگیرم....
تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار....
ولی...افسوس...این رویاست....
تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم....
تو با من مهربان بودی...
واین رویا چه زیبا بود....
ولی.... افسوس.... که رویا بود....
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
.jpg)
.jpg)
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
دِلتنگــےیَعنـــے:هَـرچے پُستــ✍تَنهـایےوغَمگینو سَنگین بِزارےتومُحیطـمَجازےدِلِتــ وا نَشہچون ایندِلواموندَتــاَزدنیاےواقعے گِرفتہسلام عزیزم
خوندی؟ میدونی که باچی هستم؟
همون متنی که الان درباره دلتنگی گذاشتم
عزیزکم خیلی دل تنگتم
حالم روز به روز بدتر میشه
حتما الان با خودت میگی این که امروز منو دید پس چرا این جوری داره برای من مینویسه
در جواب باید بگم عزیزم
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
سلام عزیزم
من حتی نمی توانم زندگی را بدون تو تصور کنم.تو همه امید منی. هر آنچیزی که من در زندگی احساس می کنم با تو شروع می شود و با تو تمام می شود.تو خاص ترین انسان زندگی من هستی و من می دانم که با وجود تو زندگی من هر روز قشنگ تر و زیبا تر می شود.عشق من به تو همیشه واقعی خواهد بود.
دوستت دارم
دوستت دارم و هر بار بجای گفتنش؛ بو می کشم تمام عطرهای جهان را که ا
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
سلام خانومی
خوبی؟
لطفا با لبخند خوانده شود.
هیچی اومدم فقط یه پیام بزارم که لبخند روی لبات رو تجدید کنم
بووووس
یه داستان الان خوندم زیبا بود تو بخونش:
روزی دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، پرسید: پسر جواب داد: - تو هیچ دلیلی نمی تونی بیاری؛ پس چطور دوسم داری؟چطور می تونی بگی عاشقمی؟- من جداً دلیلشو نمیدونم؛ اما می تونم بهت ثابت کنم!
- ثابت کنی؟ نه! من
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
صبحی دیگر رسید و من در انتظار تو چشم میگشایمو دلم لبریز است از دیدن خورشید جانمتا جان ببخشد و ذوب کند یخهای کسالت و اندوه را تو با چشمانت زندگیو شادی را برایم به ارمغان می اوری ساده می اییو پر شکوه و چه میدانی از غوغا و بلوایی که بپا میکنی دردرونم .چشانم سخت تورا میجویند ای جاری زلال . ای تابیده بر دلت مهر.و من باز هم از دستانت شکوفه مهربانی میچینم امروز .صب
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده


عاشقکه میشوی
مواظب خودت باش...
شبهای باقیمانده عمرت
به اینسادگیها
صبح نخواهند شد.
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
برو ادامه مطلبسلام
امروز به چه شوقی از خواب بیدار شدم
اومدم پست گذاشتم
وب رو کردم تولد
برنامه چیدم برای عصر ببینمت
یهویی گفتی میای جام؟
گفتم میام
اون لحظه من بودم که ........................
عصر زنگ زدم برای رفتن
گفتم شاید اصلا رفتم لازم نباشه
میر گفت نمیخواد
گفتم چون مهرنوش گفته برو
تا حتما به عباسی هم بگم شاید میر الکی بگه
نه یه وقت خراب بشه
برای عباس
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
ادامه نوشته ششمبا عاطفه شکاک شده بودم خیلی کنجکاو بودم که بفهمم داخل زندگیش چه خبره چون خودم داخل فضای مجازی بودم میدونستم چه جور جاییه نمیخواستم اون بیشتر داخلش باشه
خلاصه مخصوصا باهاش رابطه عاشقانه را انداختم یعنی روزای اول خیلی راحت باهاش حرف میزدم و من بهش درباره داستان نیکا و مریم و.... بهش گفتم وقتی درباره فضای مجازی بهش میگفتم حرفامو تایید میکرد انگا
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
کاش اینجا بودی!همین کنار خودم..و من یادم می رفتکه خسته ام، خرابم، ویرانم..سلام عزیزم این نوشته نهمه
و شاید اخرین نوشته ای که میتونی بخونی
این نوشته رو با جون دل بخون اخه با اشک دارم مینویسم.
مهرنوش بعد خوندن اون داستان و نیومدن من به کافی نت تو دیگه با من مثل قبل نیستی خیلی خیلی سرد
نمیدونم میخوای منو امتحان کنی نمیدونم ولی انگار اون مهرنوش قبل نیستی.
مخصو
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده
زندگی من زیباست و این فقط به خاطر وجود توست.عشق زیبای منتو برای زندگی من مثل نوری در تاریکی هستی.تو معنای عشق را به من نشان دادی؛ اما نه با کلمات، بلکه با رفتارت.چشمان تو عشقی را که به من داری به من نشان می دهد.دوستت دارم
عزیزم برات یه داستان عشق که خوندم رو داخل ادامه مطلب گذاشتم برو بخونداستان عشق واقعی...
یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده