
با عاطفه شکاک شده بودم خیلی کنجکاو بودم که بفهمم داخل زندگیش چه خبره چون خودم داخل فضای مجازی بودم میدونستم چه جور جاییه نمیخواستم اون بیشتر داخلش باشه
خلاصه مخصوصا باهاش رابطه عاشقانه را انداختم یعنی روزای اول خیلی راحت باهاش حرف میزدم و من بهش درباره داستان نیکا و مریم و.... بهش گفتم وقتی درباره فضای مجازی بهش میگفتم حرفامو تایید میکرد انگار دارم حرف دلشو میزنم گفتم مگه داخل فضای مجازی هستی؟
گفت نه نیستم
یه شب بهم گفت یه مزاحم دارم ولم نمیکنه گفتم ای دیشو بده رفتم با اون طرف تا تونستم دعوا کردم بعدش بهش گفتم عاطفه مگه داخل گروهی هستی؟
گفت نه گفتم پس این از کجا اومده گفت نمیدونم با توجه به این که اسم تلگرامش {عاطفه گناوه} بود این مسائل دیگه مطمئن شدم داخل فضای مجازی هست و چند رو داره
نزدیک تر شدم بهش
مخصوصا
تا یه شب بهم گفت محسن من سه تا داداش دارم. نمیدونم چرا وقتی اینو بهم گفت پاهام سست شد همه شهر های بالا بودن ایدی اونا رو داد باهشون حرف زدم
اسماشون یادم نیست ولی همه 20 به بالا با یکیش چت کردم دیدم اصلا ثبات نداره یعنی انگار اکانت دست چند نفره و چند نفر در نقش یه نفر دارن با عاطفه چت میکنن (فرضا اسم اینو میزارم مهدی)
یکی دیگشم(فرضا اسم اینم میزارم محمد) که عاشق عاطفه شده بود(با همون سکس چت داشت)
خلاصه به عاطفه گفتم باید باهاشون تموم کنی
دیدم هنوز چت میکنن رفتم داخل اکانتش دیدیم همه شمارشو دارن
با محمد و مهدی چت کردم و بدجور با محمد دعوا کردم کارمون به تماس تلفنی کشید که محمد شماره عاطفه رو پاک کنه
خلاصه به چه زور و دعوایی تا اخر محمد ولمون کرد
بعد چند وقت دوباره رفتم داخل اکانت عاطفه دیدم با مهدی چت کرده چت رو باز کردم دیدم استیکر سکسی هست
خلاصه خیلی رو عاطفه کار کردم از حجاب و پوشش تا نوع رفتار
خودم داشتم خورد میشدم اخه دیگه منم وابستش شده بودم و کارم به جایی رسیده بود که بخاطر عاطفه با خانوادم در افتادم
از 23 مهر تا عید که با عاطفه داشتم چت میکردم دیگه خیلی روم فشار اومده بود دیگه میخواستم رابطه رو تموم کنم حتی برای بابامم گفتم بابا پشیمونم که چرا به عاطفه نگفتم ابجی و بهش نزدیک بشم؟!
خلاصه بعد عید دیگه حس میکردم 100 سال پیر شدم فشار زیادی روم بود هم از سمت خانواده هم کارای عاطفه
یه نکته بگم
عاطفه با تمام دخترایی که من چت کرده بودم چت کرد و به توافق رسیدیم که من با نیکا میتونم چت کنم با بقشون اصلا و من واقعا چت نکردم
با نیکا هم چون نیکا خیلی باهام رسمی بود یعنی تاحالا یه بارم نشده نیکا بهم بگه عزیزم
اخر صمیمیتش داداش بود
خلاصه تا بعد امتحانات رفتم سرکار اخه خانواده دیگه بهم پول نمیدادن و این داشت بیشتر روم فشار میاورد
روزایی که سرکار بودم مغزم اروم تر بود و همین داشت باعث میشد مغزم کمتر درگیر عاطفه باشه
و شوخی و خنده هایی که با مهرنوش داشتم ارامش میداد
اینم فهمیده بودم اون از درون خیلللللی خستست
سرکار هر کاری میکردم تا محیطی گرم و صمیمی ایجاد کنم و کسی خسته نشه
دوستام بهم میگفتن کار چجوره میگفتم عاااااااااااااااااالی اونجا برای خودم خیییییییییلی خوشم ابجی هم پیدا کردم
تا اخر یه روز دل و زدم به دریا و بهش گفتم میتونم بهت بگم ابجی؟
اونم گفت بعله از اون روز دیگه سخت پابندش شدم چون خیلی روم فشار میاورد که دربارش فکر بد نکنم هیییییییییییییییییییییییییییییییچ وقت به خودم اجازه نمیدادم که درباره اون فکر بد کنم
منظورم رابطه هست
حتی اجازه نمیدادم بهش دست بزنم تا یه وقت اون پیش خودش نگه من ادم خرابی هستم و برای چیزی اومدم دنبالش
واقعا مثل خواهر میخواستمش
و من واقعا شاد بودم داشتم دوباره میشدم همون محسن قبل. و خانوادم داشت به وضعیت نرمال خودش بر میگشت
و این خیلی خوب بود
تا این که گروه زدم و اون چت من با دریا رو دید فهمیدم خیلی از حرفاش حرفه
مثلا بهم میگه من کاریت ندارم با هر کی میخوای چت کن ولی داخل رفتارش معلوم بود خوشش نمیاد حسودیش میشه
منم برای همین کمتر با با دخترای دیگه چت کردم خیلی دلم میخواست بوسش کنم ولی فکر میکردم اگه این کار رو کنم اون ازم جدا میشه
واسه همین رفتار خودمو کنترل میکردم
ته کاری نکنم که اون ازم جدا بشه
حتی از غرورم میگذشتم تا فقط اون بمونه بازم بگم هنوز محدوده فکرمو دربارش فقط وفقط ابجی بود
تا شبی که از بوس کردن هم حرف زدیم
اون زمان فکر میکردم میخواد منو امتحان کنه و اگه بگم اره و پر روبازی دربیارم اون ازم جدا میشه
واسه همین خیلی با احتیاط جملاتم رو براش تایپ میکردم
اخر گفتم من بوست میکنم دیگه خودت هر چه قدر میخوای به من نزدیک بشو ازادی
بوسش کردم
بار اول واکنشی نداشت دوباره بوسش کردم و لب گرفتیم
از اه اهش فهمیدم خیلی دلش میخواسته و منم تا اینو فهمیدم براش کم نزاشتم و تمام تلاشمو کردم بهترین لبمو باهاش بگیرم
البته اینم بگم واقعا واقعا لبش خوشمزه بود خوردنی بود
موثع گرفتن لب زمونم به چروکی های زیر لبش میخورد(جای سوختگی) جگرم میسوخت
بعد لب عاشقونمون قرار شب صیغه محرمیت بخونیم
بعد محرمیت گفت بیام روش بخوابم اول فقط لب بود خودم روش تکون دادم فهمیدم از این که کیرم رو کسشه ناراحت نیست و خوشش اومده برای همین بیشتر روش کشیدم تا این که شلوارمو در اورد اون لحظه با خودم گفتم محسن کار خرابی کردی این میخواسته منو امتحان کنه
اخه اون نمیزاشت من ممشو زیر پیرهن بگیرم تا این که در اورد و خوردمش
دیگه فهمیدم هیچ امتحانی وسط نیست همه چیز واقعی هست
اون شب گذشت
دیگه زندگی من شده بود مهرنوش هر کاری میکردم که شاد باشه بیشتر از تمام وجودم میخواستمش
بهترین کسم بود
به چهرش نگاه میکردم عاشق تر میشدم
اون روز قلقلکش دادم خندید
هنوز حتی الان که دارم مینویسم اون لحظه جلوی چشمم هست
خندهاش عالی بود
حاضر بودم از خنده و شادی خودم بگذرم تا اون شاد باشه
البته اینم بگم
اونم ارامش دلم بود
و حقیقت بگم اونم واقعا منو میخواد
و خیلی حواسم هست تا این دوست داشتن از بین نره
نه یه وقت کاری انجام بدم که اون از من زده بشه
این داستان عاشقی ادامه داره و ادامه خواهد داشت
و.....
خانومی پایان بازه خخخخخخخخ
ادامشو داریم میسازیم
امروز 09 دی 96 ساعت 12:47
3 روز مانده تا روز تولد محبوبم
برچسب:
نویسنده: نگار میرزاده